Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

خلاصه داستان:

زمان رمان مربوط به زمان درگیری دانشجویان با لباس شخصی پوش های معروف باتوم به دست و موتور سوار است.

 بیژن دم ظهر، چند روز بعد اوج این زدوخوردها برای انجام کار بانکی اش-بانک مورد نظر روبروی دانشگاه و طللیعه از دوران پور شور وخام دانشجوی خودش است وعلت جابجا نکردن حساب بانکی اش برای خودش هم کمی غریب می نماید شاید میلی امیخته به یادآوری دردناک برای فراموش نکردن آنچه گذشته، او را بر حفظ آن واداشته- او به خیال ارام شدن درگیریها راهی بانک می شود صف به پاایستاده نماز لباس شخصی پوشها اطمینان بیشتری به او می دهد اما بعد از اتمام کار بانکی اش، سیل دانشجویان فراری او را در بر می گیرد و با خود می برد، دو نفر او را دنبال می کنند، ناچار با حدس بن بست بودن کوچه ای به درون ان می گریزد و از دیوار خانه انتهای کوچه بن بست بالا میرود و خود را روبروی پاگرد خانه ای فرسوده می بیند.- خانه طی این چند روز ماوای امنی برای دانشجویان فراری بوده و شناسایی نیز شده است- آذر به همرا مادر بیمارش که همسر دکتر مدقق(رییس دپارتمان علوم سیاسی و روابط بین الملل رژیم سابق ) مستجر آقای برزوی صاحب خانه پیر و عصا بدست هستند.بیژن  الارقم دودلی برای ترک خانه، به قصد رفتن از خانه اوضاع کوچه را می سنجد و در همین حین با جوانی-حیدر- که از ناحیه کتف سخت آسیب دیده را با خود به دورن خانه می اورد و بعد نوش آفرین و مرجان که با زنجیر از ناحیه کمر صدمه دیده به همراه مهرداد- خلیل قائم مقامی(عضو انجمن اسلامی دانشکده ی فنی) آخرین فراری است که البته با اگاهی از وجود این خانه به آن پناه می آورد.

بیشتر زمان حال این رمان در این خانه روایت میشود، و بخش عظیمی آن از ذهن بیژن و بازبینی خاطرات اوست، نویسنده با این فن  خواننده را در شناخت بیژن و گذشته او یاری می کند و ماهرانه افراد رمان را وارد داستان می کند: یادآوری ماجرای علاقه بیژن به ثریا ضمینه را برای امدن سیاوش  مهیا می کند. سیاوش یکی از پرتاثیرگذار های شخصیت بیژن است، در طول هر مرحله از زندگی فردی،فرد درگیر اتفاقات و یا تاثیر حضور افرادی می شود، تا با ضربه ها یا عبرتها و تاثیرهای آن افراد، شخصیتی در خور زندگی حال، هر چند نالطیف بدست بیاورد، نویسنده این اتقاقات و این افراد را که در شکل گیری شخصیت بیژن بوده اند را خوب نوشته است( کتفان حقیقت توسط سیاوش- زدن تهمت افترا و اخراجش از دانشگاه- کتک خوردنش از مردمی که برایشان دل می سوزاند((بیهوده بودن مرام زندگیش تا ان روز))-آشنای اش با سروان. این زبان کتاب است که شخصیتها و بخش های مستقل از زندگی بیژن را راویت می کند(مرجان:  در حین بیان مرجان کیست؟ نو ش آفرین، مهرداد را معرفی می کند- خلیل و ..). صحبت کردن محمد طالب از دکتر مشفق، برای درک بهتر علت ضرب خوردن اعتقادی بیژن، بیان چگونگی افکار مردم روستایی، در واقع همه افراد وسیله نگاهی خرد به طرز تفکرجامعه و شرایط زندگی مردم را، برای خواننده فراهم می کنند.

روایت داستان از ذهن ویلیام و کمی ناروشن بودن شخصیت اصلی اش جالب است. بیان داستان در زمان حال و گذشته برای شناساندن بیژن و بقیه ، خوب بوده است. نقش آغازین و آخرین خانه، که به دوران دلزدگی های بیژن خاتمه می دهد: بیژن (خواننده شناخت نسبتا کامل و بهتری به شخصیت اول داستان دارد.) با علم بر پوچ بودن همه چیز، می خواهد تا زندگی را همان طور که باید باشد در پیش بگیرد. ویژگی اصلی رمان، روایت حادثه ایست که به تازگی حادث شده است. کلام آخر، اسم کتاب و نقش کم رنگ اما قابل توجه آن قسمت بی جان خانه، پاگرد، در آغاز رمان"بیژن به دوروبرش نگاه کرد. جلوی پاگرد بود؛ پاگرد یک خانه ی قدیمی"(ازمتن رمان -صفحه 9) و در آخر رمان: بیژن وقتی که در پاگرد بود و کیفش را بر می داشت و از خانه برای همیشه بیرون می زد، می دانست می خواهد چه کار کند."(از متن رمان-صفحه285-286).

 

 

لطفا قبل رفتن اب اون گلدون رو عوض کن .نمی دونم چرا اینقدر ریشه هاشون سست هست .دست گلدان نچندان سبک را بلند می کند و دست دیگر برای تحمل سنگینی به کار می افتاد. صدایش بعد یه وقفه کوتاه دوباره به گوش می رسد:یه هفته پیش تو اون گلدون سبز لعابیه کاشتمشون اما دو روز نگذشته برگهاش یه هو زرد شد فکر کردم وقت می خواد تا عادت کنه. مگه می شه یه گیاه اینقدر وابسته و سست باشه ، یه طورای انگار ... صدا قطع می شود .دست اب لجز گلدان را خالی می کند. ریشه های ژله وار گیاه پنج برگ ،بیشتر ازده تا برگ نزده .اولین بار نزدیک بود با پا پخش زمینشان کند بیش از یکسالی می گذشت. دست، گلدان راکنج راست در می گذارد . کنج دیوار تکیه داده، دست چپ روی شانه راست، محدود کنند و محکم چشمان بی حالت را  معطوف گلدان می کند .دلخور و ناتوان جمله را پایان می دهد :عین هم شدیم؛ سست ، دلخور و تنبل. یک قطره اشک روی گونه راستش می چکد یک پرش ناخواسته پلک، نفس عمیق، پلکها را روی هم می گذارد. دست در را می بندد .

با گارد باز مجموعه داستان کوتاه حسین سناپور در زمستان سال1383به چاپ رسید.کتاب شامل بیست داستان با گارد باز است زیرا روایتی روشن است، بی هیچ پوششی از ساعتی ،روزی و ماهی از اجتماع امروز و دیروز جامعه ما . کلیت تمام داستان ها طرحی از زندگی اجتماعی امروز مردم ایران، در هم، گرفته، ناامید، بیمار و تا حدی بی اطمینان است.رسم خط زوال انسانهات در مسیر زندگی.به نظرم همین باعث می شود وقتی یکی از داستانهای کوتاه را می خوانید جا نمی خورید زیرا دور نیست از اوضاع پیرامون .نویسنده کوشیده روزی ، ساعتی و یا حتی لحظه از زندگی اجتماعی و فردی رو به زوال مردمی و فردی را بنویسد .

مجموعه با گارد باز شامل 20داستان کوتاه است.

صف

گویای حالت عادی مردم امروز است .شاکی ،کم حوصله و خشن .که در صفی برای حساب کالاهای که خریدن ایستادن...

ماه پروین :

زندانی سیاسی که بعد از مدتی به خانه بازگشته و... اما مرد زیر فشار شکنجه ها و فشارهای روحی دیگر ...

صندلی

یک اتفاق ساده نشستن بر صندلی و نگاه کردن به دیگران با انکه صندلی چندان هم برای نشستن مناسب و راحت نیست اما تنها جا برای نشستن است و ترس، از دست دادن همان جای نامناسب موجب می شود که فرستهای دیگر رااز دست بدهد...

تاریکی

مردی سر خورده ناراضی که برای خالی کردن حس سر خوردگی و نارضایتی تن به زد خورد با مرد کلاه شاپوی می دهد...

صخره نشین

گناه خود بر گردن دیگری انداختن است حکایت مردم روستای که می خواهند وجدان ناراحت خود را با مقصر دانستن فردی بی گناه از شرعذاب و جدان خلاص شوند...

با گارد باز

راویی داستان ذهن حریف کهنسال است، دستکشهای سرخ حریف را چون سنجاقکهای جوان توصیف می کند و فرضی و جوانی حریف آنها را در هوا می چرخاند. با تجربه ای که دارد کوچکترین حرکت و حالت چهره را و دستان حریف را تجزیه وتحلیل می کند، او را دوست دارد زیرا اگر او با دستکشهای قرمزش نبود نمی توانست آنجا حضور داشته باشد، اعتقاد دارد او می بازد چون باخت و برد برایش معنا دارد اما باختن یا بردن برای خودش معنی ندارد و در اخر زمانی که دیگر هیچ چیز برای حریف مهم نیست جز انکه زودتر از ان چهارگوش(رینگ) خلاص شود و دیگر گاردهایش بسته نیست و با گارد باز آنجا ایستاده همان طور که او از اغاز بازی با گارد باز در رینگ مقابلش ایستاده بود، ضربه اخر را به او می زند تا بیشتر از ان معطل نشود.همانطور که برداشت می شود مبارزه از ذهن حریف کهنسال به صورتی احساسی روایت می شود...

اب دهان

اخرین لحظه های زندگی زنی که برای اعدام می بردنش تا دیگر زیر شکنجه مورد آزار قرار نگیرد، زنی( که حتی آنها اسمش را بی پیشوند(خانم...)نمی گفتند؟ )داستان تا حدی بازگو کننده ان بهت ساکن در فضای خیالی زندان است....

..

سمت تاریک کلمات مجوعه داستان حسین سناپور است که در سال 1384از بنیاد گلشیری برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان کوتاه شده است.کتاب شامل هشت داستان کوتاه است. داستانهای که در قالب گفتگوست،گفتگوی که گاه یکطرفه و گاه دو طرفه است و به خواننده اطلاعات نسبی درباره اوضاع زندگی طرفین گفتگو را می دهد و گاهی راوی یکی از اشخاص داستان است که اوضاع را روایت می کند.در داستانهای کوتاه این مجموعه خواننده در می یابد اشاخص داستان دچار پوچ بینی زندگی شده اند و دروغ می گویند به خود تا بتوانند به زنده بودن ادامه دهند ..مجبوران با دیگران مدارا کردند ، دروغ بگویند به دیگران تا درجه ء که خود را به زوال بکشند. اشخاص داستان نا امیدن ومثل ماشین عادات روزانه را تکرار می کنند .

خواب مژه هات

خواننده در داستان اول از گفتگو ها در می یابد مردی شاعر و معتاد همراه با همخانه اش در خانه که پدر برای باز کردن او از سرش در اختیارش قرار داده. اوبیشتر نمی خواند و نمی نویسد با انکه استعدادش را دارد (ویا تظاهر به داشتن توانای دارد )چون مردم باشعوری وجود ندارند تا بفهمند....

خیابان های نیمه شب

مردی که ساعت 2نیمه شب با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شود تا دریابد زنش برای چه بدون حرفی گذاشت و رفت .او بیشتر از انکه نگران رفتن زن باشد دلخورست که چرا خود زن را ترک نکرد و زن ترکش کرد....

کابوس بیداری

داستان مردیست که او هم با صدای تلفن از عالم خاطرات گذشته بیرون می اید تا دریابد زنش انکه او دستش داشت .طلاق گرفته و با مرور خاطرات تازه از خواب بیدار می شود...

انتخاب اسم کتاب سمت تاریک کلمات گویای زندگی انسانهای امروز است که رو به تاریکی می رود . انسانهای درماند، خسته ،تنها و بیمار...

..

نخستین شاعر نو پردازه شعر نو:

میرزا تقی خان رفعت فرزند آقا محمد تبریزی ،شاعر و نویسنده وروزنامه نگار انقلابی، متولد 1268در تبریز ؛در مورد فوت او دو روایت جداگانه وجود دارد : روز چهارشنبه24 شهریور ماه سال1299= اول محرم سال 1339=6سپتامبر 1920،یک یا دو روز بعد از کشته شدن شیخ محمد خیابانی ،رهبر کمیته دومکراتهای تبریز {در جریانهای سیاسی روسیه ،به ویژه انقلاب اکتبر ،از ابتدا تا تحقق ان به وسیله لنین و یارانش پیوسته تاثیر مستقیمی در پیدایش افکار انقلابی و پیشرو داشت. و یکی از تاثیرات آن ظهور حذف دمکرات آذربایجان پس از شورش فوریه 1917روسیه ،به رهبری شیخ محمد خیابانی بود(شعار آنها مبارزه با کهنه پرستان سیاسی بود) تقی رفعت عنوان دبیر دوم حزب بود و به مدت پنج سال مشارکت پرشوری داشت .وی با سرودن اشعار سیاسی و اجتماعی و نوشتن نمایشنامه (از منظومه سرگذشت پرویز ،سروده علی محمد خان اویسی نمایشنامه اتخاذ نمود به نام خسرو پرویز که در دبیرستانها تبریز به در آمد.) و نوشتن مقالات اجتماعی و انتقادی به ایراد نطقها و خطابه می پرداخت، نمونه پرشور این نطقها دوم دی ماه سال 1296با وجود با مساعد بودن هوا با استقبال چشمگیر مردم تبریز مواجع شد. وی سردبیر روزنامه تجدد (روزنامه ارگان کمیته دمکراتهای تبریز )بود.وی با همکاری ابولقاسم فیوضات، نطقهای خیابانی و اعلانه های مربوط به جمهوری مستقل آذربایجان و گاه شعر و قطعه های ادبی را در آن به چاپ می رساند.} دست به خودکشی زد؟! ، بیست وچهار ویا بیست وپنج شهریور ماه 1299در سن سی ویک سالگی به طور مشکوکی کشته شد و مکان آرامگاه ابدی او مشخص نیست.به گفته یحیی آریان پور : هر چه بود تقی رفعت ،قربانی پیوند بد عاقبت سیاست و روزنامه نگاری یا سیاست و ادبیات شد.

رفعت بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی به ترکیه رفت وتحصیلات عالی خود را در استانبول ادامه داد و به مدت چند سال مدیریت مدرسه ناصریه ایرانیان در ترابوزان را بر عهد داشت ،در سال 1به علت تصرف ترابوزان توسط قوای تزاری روسیه ،ترابوزان را ترک کرد و به تبریز بازگشت ؛وی به تدریس زبان فرانسه در دبیرستانهای تبریز پرداخت. او به زبانهای فرانسه ترکی(استانبولی) و فارسی شعر سروده است اما اشعار او از حیث فرم ومضمون با شیوه سنتی شعر فرق داشته در واقع در آن قافیه رعایت نشده بود و مصرع های مساوی نداشت . وی مکتبی به وجود آورد تحت عنوان مکتب رفعت از جمله پیروان این مکتب احمد خرم، تقی برزگر،حبیب ساهر و یحی میرزا دانش(آریان پور) بودند؛البته این مکتب مورد مخالفتها و انتقادهای تند ادیبان داخلی ؛اعتصام الملک، بهار و ایرج میرزا و همین طور ادیبان خارجی گردانندگان روزنامه کاوه برلین(گردانندگان روزنامه کاوه :تقی زاده ،علامه قزوینی، جمال زاده و کاظم زاده ایران شهر بودن)قرار گرفت. اشعارش نخست در مجله ادب که از طرف دانش آموزان انتشار می شود به چاپ رسید همین طور در در روزنامه تجدد و در نشریه ادبی خودش به نامه آزادیستان(در طول شش ماهی که حزب دمکرات آذر بایجان قیام کرد و حکومت آذربایجان را به دست گرفت در پانزده خرداد سال1295 نشریه کامل ادبی خود را به نام آزادیستان منتشر کرد،که البته این نام پیشنهاد اسماعیل آقا امیر خیزی از رهبران حزب دمکرات آذربایجان بود. و در واقع نشریه هواخواه تجدد در ادبیات بود؛ اصطلاح تجدد را در مقابل اصطلاح فرانسوی رنسانس اورده اند و مقصود از ان دگرگونی حیات اجتماعی ،علمی و هنری است.که در ان شعرهای شمس کسمائی به چاپ رسید.عمر مجله فقط در سه شماره بود و شماره چهارم ان در تاریخ بیست شهریور 1299با سر کوب نهضت دمکرات اذربایجان به دست مهدیقلی هدایت (مخبر السلطنه)سر کوب شد ، و به انتشار نرسید.)

برگرفته از:

1- تاریخ تحلیلی شعر نو - نوشته شمس لنگرودی

-2دائرةالمعارف شهر تبریز:

www.tabrizinfo.com

از بس به خورشید نگریسته ام

خورشیدی

جانشین چشمان من شده است

و نور خیره کننده خود را

بر جهان می پاشد

و تندی روشنی آن

جهان رنگ تاریکی

به خود می گیرد.

بیژن جلالی- شعر سکوت

 

 

دوباره خشمگین شود،از زیر آن ابروهای کمانی بدون حرکت سر چشمان گرد و مشکی کشیده اش باز درخشیدند- وقتی نمی خوای گوش کنی چرا می گی بخون؟! کتاب را بست و دوباره رفت. اما من چطور می توانم به تو بگویم وقتی به لبان جنبانت می نگرم آن وقت، هیچ نمی فهم.